لطيفه هاي شيرين خود را براي ما ارسال کنيد تا با نام خودتان در سايت قرار
دهيم.
1
مي گويند روزي فتحعلي
شاه نزديک دو تن از زنان خود بنام هاي«جهان» و«حيات» نشسته
بود وگفت: نشسته ام ميان دو دلبر و دو دلم
که رابه مهربگيرم خجلم
«جهان» گفت: تو پادشاه جهاني جهان تورابايد «حيات»گفت: اگر حيات نباشد جهان به چکار آيد دراين حين زن ديگر شاه بنام بقا سررسيد و گفت : حيات و جهان هر دو بي وفاست
بقا را طلب کن که آخر بقاست
2
راحتي خيال
خانم جاافتادهاي وارد مطب روانپزشک شد و گفت:
- خيالم براي پسرم ناراحته اقاي د کتر، صبح تا شب گل بازي مي کنه.
با گل گلوله درست مي کنه و اونارو تو ديگ مي پزه.
- ناراحت نباشين خانوم ، همه بجه ها گل بازي مي کنن، اين مرض رواني
حساب نميشه.
- خدا عمرتون بده . خيا من و زنش رو راحت کرديد!!